تبليغاتX
ستاره بخت من
وقتی از نگات می شه یه آسمون ستاره چید... وقتی از دلت می شه به کهکشون ها پر کشید...آره تو خودخود عشقی



تولدی دیگر...

تولد 21 سالگی ام:

 

شنبه ساعت 18:30 4 آبان 1387


و من تا ساعاتی دیگر بدنیا خواهم آمد...

تولدی دیگر و یک شروع دوباره...!

 

وای... خدایا بازم دارم بزرگ می شم... بزرگ و بزگتر...

جشن تولد پارسالم رو خوب یادمه... من، مامانم، داداشی و سمیرا جونم...

بابام هم که سفر بود...4 نفری چقدر خوش گذشت بهمون، سمیرا پیشم بود و من خوشحال خوشحال...


و حالا... نمی دونم چی بگم ولی حس خیلی خوبی دارم... تولدمه خب!

و من طبق معمول باید خاطره ی این روزهای خاص رو ثبت کنم!


الان نمازم رو خوندم. 2 رکعت نماز شکر هم خوندم و از خدا جونم به خاطر بوجود آوردنم

و سلامت بودنم تشکر کردم... بازم ممنونم خدای آسمون مهربونی هام...


امروز شنبه ست و تعطیل رسمی... ولی من دقیقا 21 سال پیش دوشنبه 4 آبان ماه 66 بدنیا

اومدم، ساعت 9 شب...


یعنی کمتر از 3 ساعت دیگه مث امشب من بدنیا میام...

می ریم به 21 سال پیش...!


الان فکر کنم مامانم تو بیمارستانه و داره از درد به خودش می پیچه! آخه من عجله دارم که

بدنیا بیام دیده... راستی بگم من 7ماهه بدنیا اومدم... خیلی عجله داشتم واسه اومدن

به این دنیا انگار!


بابام هم احتمالا پشت در اطاق عمل وایساده و منتظر منه...

یه دختر خوشگل و مامانی که آرزوی پدر شدنش رو براورده می کنه... و من تا ساعاتی دیگر به

مامان و بابام اضافه می شم و ما می شیم یه خونواده ی 3 نفره...


من با صدای گریه هام به زندگیشون طراوت و شادابی می دم... (ای جان!!!)

ولی... یه چیزی! فکر کنم مامانم زیاد از بدنیا اومدنم خوشحال نباشه، چون همیشه می گفت،


یعنی به خودم که رو در رو نمی گفت اما می شنیدم که منو نمی خواست، یعنی نه اینکه نخواد

ولی تو اون موقعیت نمی خواست من بدنیا بیام... مامانم اون موقع 17 سالش بود، داشت ادامه


تحصیل می داد می خواست پرستار بشه... ولی من مانع درس خوندنش شدم و اون دیگه نرفت... مامانم عاشق پرستاری بود اگه الان ادامه می داد می شد خانوم پرستار...


ولی من نذاشتم...

یه جورایی من ناخواسته وارد زندگیشون شدم...


خب مامانی من اگه می دونستم منو اون موقع نمی خوای باور کن نمی اومدم... به خدا راست

می گم... مگه این دنیا چی داره که من واسه اومدنش عجله کنم... من که نمی خواستم با


اومدنم ناراحتت کنم... اما اومدن و نیومدنم دست خودم نبود... ببخش مامانی اگه یهو اومدم

تو زندگیت... ببخش منو...

 

من دختر آرومی بودم، همه می گفتن... فکر نکنم موقع بدنیا اومدن خیلی گریه کرده باشم،

چون من کلا خیلی آرومم...


کاش می شد یه جورایی بر می گشتم به اون زمان...


دیروز 3 آبان بود... تولد 2 تا از دوستامم بود... فاطمه و مینا...

فاطمه خیلی خیلی مهربونه... خیلی هم منو دوست داره... منم خیلی دوستش دارم، تازشم


پرسپولیسی هم هست که بیشتر... شب قبلش تولدش رو بهش تبریک گفتم... احساس کردم

فکر کرده یادم رفته تولدشو چون خیلی خوشحال شد!


خیلی دوست خوبیه، امیدوارم همیشه باهام بمونه...

به مینا هم تولدش رو تبریک گفتم... ما دیگه با هم در ارتباط نیستیم اما من تولدش رو خوب یادم

بود... واسه همینم بهش اس دادم و تبریک گفتم، فکر کنم انتظارش رو نداشت...


اونم بعدش اس داد تشکر کرد و تولد منم تبریک گفت... اونم می دونست من آبانیم...

دیروز ظهر هم خاله جونم اومد خونمون... با مانیتور کار داشت، این خاله ام خیلی مهربونه، خاله


کوچیکمه... 27 سالشه من واقعا دوستش دارم... وای نمی دونید هر وقت می رم خونشون

یه چیزای خوشمزه ای درست می کنه... کیک، دسر، بستنی، شربت، پیتزا... هر چی دلتون


بخواد، واقعا مهربون و نازه... دیروز تولدم و تبریک گفت و یه کادوی خوشگل هم واسم خریده بود...

دیشب هم داشتم درس می خوندم... تقریبا ساعت 8 بود که یه8 اس ام اس واسم اومد...


از طرف سمیرا جونم بود، ای جان تولدمو تبریکید، داشتم اس شو می خوندم که زنگید...

وای خدایا سیستم رو زده بود تا آخر... انگار عروسی داشت، کلی جیغ و داد می زد...


صدای احسان هم می اومد، اونم داشت جیغ می زد البته بیشتر به داد شبیه بود!

کلی با هم حرف زدیم... بهش گفتم سمیرا جون تولد منه اونوقت شما جشن گرفتین؟!


خیلی دختر شادیه دوباره اون شب هم شادیش رو یهم تزریق کرد...

احسان داد می زد چند سالت شده عطی؟! گفتم 21 بلند خندید گفت وقت شوهر کردنت ها...


منم خندیدم و به سمیرا گفتم بهش حالی کن که من اصلا تو این خط ها نیستم... خلاصه خیلی خندیدیم...


آخر شب هم یه فیلم ترسناک نشون می داد... من فیلم ترسناک خیلی دوست دارم! رضا که

خواب بود... معین هم بود با هم فیلم رو نگاه کردیم... آخرش واقعا قشنگ تموم شد... خوشم اومد...


دیشب یه اتفاق عجیبی هم واسم افتاد که نمی گم بهتون!

ولی نمی دونم چرا یه دفعه فکر کردم شاید...!

نمی دونم چرا فکر کردم شاید...!

واقعا نمی دونم چرا فکر کردم...؟!


امروز صبح هم زینب جونم بهم تبریک گفت... فکر نمی کردم یادش باشه... خیلی خوشحالم کرد...

غروب هم که فاطمه مهربونم تبریکید... نازی قلبونش بلم...


چند ساعت بعد:


ساعت از 9 شب هم گذشته... یعتی الان بدنیا اومدم دیگه! مامانی هم بهم تبریک گفت، اومد

صورتم رو بوسید و تبریکید... الهی قربونش برم امیدوارم همیشه سایه اش رو سرم باشه


مامانم گفت امشب حالم خوب نبود جشن باشه واسه فردا شب، منم گفتم اشکال نداره مامانی

اصلا نمی خواد که...


راست می گه مامانم این چند روزه حالش خوب نبود... همش استراحت می کرد...

بابایی هم که هیچی نگفت... یعنی واقعا نمی دونه من امشب تولدمه؟! من که بچه اولشم، چرا


نمی دونه من کی بدنیا اومدم؟! همیشه مامان یادش می انداخت ولی امشب که مامان حالش

خوب نبود و هیچی نگفت بابا هم اصلا یادش نیومد... بابی بد...!


یعنی منم وقتی بچه دار بشم تولد بچه ام رو یادم می ره؟!

نه! عمرا...!


عزیز دلم هم بهم تبریک گفت... سمیه نازم الهی قربونش یرم... کاش الان پیشم بود محکم بغلش

می کردم و می بوسیدمش... ناز منه...


داداشی عزیزم، دختر خاله سعیده جونم با اون نی نی های جیگولوش، مهناز مهربونم، لیلا و آزاده

جان از شماها هم ممنونم که به یادم بودین و خوشحالم کردین


و همین طورعزیزان شهر مجازی: محسن، توحید، میهن، آرمین، آن شرلی، گانه، علی، سعید،

حامی، آرشا، مجید، فخرالدین، وی سی، علیرضا، شریفی ممنونم از همگی تون... تا همیشه در ذهن

من جاودانه اید و آرزوی بهترین ها رو واسه همگی تون دارم

 

بازم ممنونم از تک تک شماها که به یاد یه دختر تنها تو یه گوشه از این دنیا بودین...!

امیدورام به همه ی آرزوهای محال زندگیتون برسین.


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط عطیه |


بی اراده...

بی ارده سلام. خوبی؟

...

آره خوبم، من همیشه خوبم. اگه خوب نباشم چی کار کنم.

خیلی سخته. خیلی... زندگی خیلی سخته...

دوست دارم گریه کنم. بعضی وقتا دوست دارم بمیرم ببینم چی می شه؟!

اصلا کسی می فهمه من نیستم؟!

کسی واسه نبود من گریه می کنه؟!

نمی دونم شاید یکی گریه کنه!

شاید یکی آرزو می کرد من بودم...

شاید یک نفر... یه جایی دلش هوای منو بکنه

شاید یکی یه جای این دنیا منو دوست داشته باشه!

شاید... شاید...

شاید آره... شایدم نه!

شاید هیچ جای دنیا کسی حتی به منم فکر نکنه

شاید هیشکی دلش واسم تنگ نشه

من بدم خیلی بد می دونم!

پس توقع چی رو باید از آدمای این دنیا داشته باشم...

من همیشه بد بودم همیشه یه دیوونه

همیشه قاطی... همیشه اخمو.. همیشه ساکت

همیشه مغرور...

حالا کی می تونه یه همچین آدمی رو تحمل کنه....

یعنی کسی پیدا می شه واسه یه آدم دیوونه ای مث من دلش تنگ بشه؟

نمی شه... چون تا حالا نشده.... من می دونم...

اصلا نمی خوام کسی دلش واسم تنگ بشه...

اصلا نمی خوام کسی منو دوست داشته باشه

می خوام تنها باشم!

این جمله رو خیلی گفتم!

می خوام تنها باشم.

نمی خوام کسی تنهایی مو بهم بزنه

نمی خوام تنهایی مو با کسی قسمت بکنم

...

چ! خنده ام می گیره... واسه تموم حرفام.. واسه تموم کارام

خیلی دیوون ام نه؟

حالا کجاشو دیدی

دیوونه گی هام تمومی نداره

...

خسته ام خیلی خسته

ببین همین الانم که دارم می نویسم هوای چشام بارونی می شه

انگار منتظر یه تلنگره که بباره

دوسش ندارم. چرا اینقدر زود می باری چشمای من؟!

چرا تو تنهایی من اینقدر زود بارونی می شی

ولی جلوی آدما عین یه سنگدل می مونی

چرا همیشه مغروری!

ولی تو تنهاییت می باری

همیشه می باری

من نمی خوام

من نمی خوام اینجوری باشم

من نمی خوام دلم اینقدر حرف واسه گفتن داشه باشه

داشتم آهنگ گوش می کردم

گفتم یه چند خط بنویم...

اما چند خط نشد

شد چند صفحه...!

من نمی خوام اینجوری باشه

آخه چقدر حرف

چرا من کسی رو ندارم که باهاش دردو دل کنم

 اونوقت مجبور باشم این همه بنویسم

من خسته شدم

از تنهایی هام

 از این چشای بارونی

داره می باره

نمی تونم چیزی رو ببینم

نمی تونم دیگه بنویسم

خسته ام خیلی خسته.....

.....

.....

....

بسه دیگه

بسه چشای من

بسه این همه اشک

آخه واسه چی داری اشک می ریزی چشای من

چرا کی نیست که اشکای من پاک کنه؟

نبار...

به خاطر من دیگه نبار

من دیگه طاقت ندارم...

....

آخ! کاش می شد می تونسم ببوسمت

ولی فقط می توم اشکاتو پاک کنم.

دیگه گریه نکن. خوب؟

می دونم خیلی اذیتت می کنم

تو همیشه هوات ابریه

ولی هیشکی این هوای ابری رو نمی بینه

هیشکی نمی فهمه

می دونم خیلی سخته...

ولی من خیلی دوستت دارم

چون آرومم می کنی

همیشه با اشکات آرومم می کنی

من خیلی مدیونتم.

من خیلی دوستت دارم

کاش می شد می تونستم بوست کنم...

....

 دیدی؟

 اینم یکی دیگه از دیوونه گی هام

تا حالا دیده بودی کی با چشای خودشم حرف بزنه؟

ولی من همیشه حرف می زنم

 با چشام. با دستام. با گوشام. با...

من همیشه با خودم حرف می زنم

همیشه...

چون هیچ کس دیگه ای رو ندارم بااش حرف بزنم

تنهایی خیلی سخته

ولی...

ولی من تنهایی مو دوست دارم

من تو یه دنیای دیگه ای زندگی می کنم

احساس می کنم به ادمای دور و برم تعلق ندارم

احساس می کنم با همشون فرق دارم...

واسه همینم همیشه احساس تنهایی می کنم

من می تونم تو یه جمع شلوغی باشم ولی باز هم احساس تنهایی کنم

 حتی وقتی با دوستام هستم هم احساس تنهایی می کنم

حتی وقتی خوشحالم

یه جورایی منو تنهایی با هم دیگه بزرگ شدیم....

همه جا باهام بده

تو خونه از بچه گی....

ولی باز هم من این تنهایی مو دوست دارم

دوست ندارم هیشکی بیاد تو تنهایی هام

....

آخیش... آروم شدم... مث همیشه

وقتایی که می نویسم یا وقتایی که گریه می کنم

همیشه آروم می شم

الانم آرومم

باید برم

از این دنیای مجازی برم

اصلا کلا یه مدت می خوام برم

شاید رفتم....

من این دنیای مجازی رو دوست دارم

نه به خاطر کسی

فقط به خاطر اینکه می تونم یه جورایی تنهایی مو باهاش پر کنم

باید برم!

دنیای واقعی صدام می زنه...

باید برم...

باید!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط عطیه |


حرفای تابستونی!

به...! سلاااااااااااااااام!    


زود باشین... تند تند... یه گاوی، گوسفندی، بره ای، شتر مرغی، مرغی، جوجه ای...


بازم ندارین؟!  سوسک چی؟ سوسک که پیدا می شه! خلاصه یه چیزی بکشین که من


وبلاگمو آپ کردم! ( آخیش! نفسم بند اومد!)


چطورین شما؟! خوفین آیا؟!


بازم من اومدم ولی یکم دیر! می دونم! اصلا نمی دونم چرا تو این زمینه اینقد تنبلم


خیلی دوس دارم زود زود وبلاگم رو آپ کنم ولی نمی شه...


"باید سعی کنم زود وبلاگم رو آپ کنم" این جمله رو باید تو یه کاغذ بنویسم و بزنم به دیوار اتاقم


تا بشه ملکه ی ذهنم... مث تموم اون جمله هایی که دوست دارمو زدم به اتاقم!


اینجا رو خیلی دوس دارم یه جور خاصی بهم آرامش می ده...


باید بنویسم… اونم زیاد! چون دیر اومدم پس از همه جا می گم


اول از همه می ریم سراغ نمره های این ترم!


به به....

اینم از نتیجه ی یک عمر تلاش بی وقفه ی من در ترم 4

 

روانشناسی رشد1: 14

آمار توصیفی: 14

روانشناسی اجتماعی: ( افتادم دیگه! چی چیو می خوای بدونی؟!)

روانشناسی تربیتی: 17

علم النفس: 13/5

تربیت بدنی2: 16

روانشناسی مدیریت: 16/5

انسان شناسی در اسلام: 19

 

چطور بود؟! خودم از نمره هام راضی ام گفته بودم که این ترم فقط شب امتحانی بودم


با اون امتحان های سختی هم که از ما می گیرن، نمره هاش هم که همیشه 3-4 نمره کمتر


از حد انتظار می شه و فقط با یکبار خوندن کتابا ( دیگه بیشتر از این توضیح نمی دم، می دونم


که می دونید من چقدر شاهکارم!)


نمره هام راضی کننده بود. البته از خودم توقع بیشتر از اینا رو داشتم و دارم ولی با اون اوضاع


نسبت به بقیه نمره های خوبی گرفتم. البته از ترم بعد دیگه این خبرا نیس و نمره هام بیشتر از


اینا خواهد بود. بقیه بچه ها 3تا 3 تا افتادن! زرنگشون منم...


راستی آمارو حال کردین بالاخره قبول شدم


شاید باورتون نشه ولی از بین اون 20 نفری که برای دومین بار بود که آمارو می افتادیم فقط من


توشون قبول شدم! یعنی بقیه بچه ها واسه سومین بار آمارو افتادن!!!


فکر کن!!!


خبر قبولی مو زینب داد با این اس ام اس:

تبریک می گم! همه آمار افتادن جز عطیه...( به دلیل مسائل امنیتی از گفتن فامیلی معذورم!)


وقتی اون شب زینب این اس ام اس رو داد خیلی تعجب کردم اول فکر کردم داره شوخی می کنه


واسه همین به شوخی بهش اس دادم که:

چی می گی بابا؟! حوصله ی شوخی ندارم! اگه افتادم مث آدم بگو!!!


بعدش جواب داد: تو چی می گی! من الان قاطیم! دارم راستشو می گم، برو خوش باش!

فقط من اون استادو می کشمش!!!


باور کنید زینب اینقدر خشن نیستا، اتفاقا خیلی هم مهربونه... ولی می دونید چیه؟!


آخه زینبم جزو همون 19 نفری بود که افتاده بودن واسه همینم اون شب بدجوری قاطی


کرده بود! خیلی واسه زینب ناراحت شدم طفلی...


اصلا این استادمون قاطی داره... به قول زینب این زنه دیوانه ست (استادمونو می گه ها!!!)


الان من موندم مینا چرا قبول نشده؟! اون که موقع امتحان جلو من نشسته بود و همش


برمیگشت از رو من تقلب می زد!!!


لیلای دیوونه رو بگو از 17 تا واحد 10 واحدشو افتاده!!! اونکه خفن شاهکاره!


باز من از بین دوستام خدایی خوب نمره گرفتم! اینم اضافه کنم اون روانشناسی اجتماعی رو


هم که افتادم فقط من نیافتادما، همه افتادن. آخه می دونید اون کتابی که ما واسه امتحان


خونده بودیم اصلا از اون کتابه سوال نیومده بود یعنی کتابش فرق کرده بود! دیگه اونو باید


می افتادیم! حالا ما خودمونم بکشیم که آقا این کتابو اشتباه به ما معرفی کردین فایده ای نداره.


( خدایی اینجا بدجور حقمونو خوردن)  تقریبا فقط 10 نفر قبول شدن از بین 80 نفر روانشناسی


اجتماعی رو!!!


راستی تا یادم نرفته قرار بود از سمیرا ( دختر خاله ام) بگم.


ولی اونم منو تنها گذاشت و رفت ... رفت یه دنیای دیگه...!


نه! نترسین! نمرده ها! نامزد کرده ( خاک تو سرش!) با احسان... پسره خوبیه، خوشتیپ،


خوشگل، پولدار، تک پسر، ته تاغاری... همونی که سمیرا می خواست فکر کنم به آرزوش رسید

 

دیگه زیاد نمی بینمش چون همش با احسانه... دیگه فکر نکنم بذاره یک شبم پیشه من باشه


منو سمیرا چه دنیای داشتیم... وای... یادش بخیر...! سمیرا چقدر شیطون بود...


حتی حالام که نامزد کرده  می گه: عطی هیچی مث دوران مجردی نمی شه قدر این روزاتو


بدون! منم میگم: باشه دارم میدونم!!!


حالا از خودم یگم... خودم خوبم... خوب خوب.... مث همیشه تنها... فقط دلم خیلی واسه


دانشگاه تنگ شده... واسه کلاساش. واسه اون حیاط پشتی دانشگاه چه کارایی که نمیکردیم!


چه عکسایی که نمی گرفتیم! اون همه مسخره بازی...


وقتی اون عکسایی که با بچه ها تو اون حیاط پشتیه می گرفیتیمو به بقیه نشون می دادم اصلا


باورشون نمی شد اونجا دانشگاه باشه... می گفتن شما چقدر راحتین تو دانشگاه!!!


دلم واسه مسئولین آموزش هم تنگ شده... واسه بد اخلاقی هاشون.... واسه


مهربونی هاشون... واسه پیچوندناشون....!!!


دلم واسه زینب جونم... واسه لیلای دیوونه که منو با اون (؟) کشته...!


حتی واسه مسخره بازیهای المیرا که همیشه با هم دعوا داشتیم و هیچوقت آبمون تو یه کوزه


نمی رفت البته المیرا با همه دعوا داشت ولی چون من جوابشو می دادم بیشتر تابلو بودیم....!


واسه مژگان و رضا دو تا قناری عاشق! اونا به هر چیزی شبیه بودن الا به عاشقا! چون اصلا تو


دانشگاه تابلو بازی در نمی آوردن! یعنی اگه لیلا بهم نمی گفت اینا با هم رابطه دارن عمرا


می فهمیدم... دوتاشون سیاست دارن!


واسه محبوب با اون همه کلاسی که می ذاشت! واسه مریم که ما بهش می گفتیم:


مامانم اینا!!! واسه بهار با اون محسن جونش! واسه منصوره با اون چاخاناش!


حتی واسه راننده ی سرویسمون آقای ملکی... 40 تا ادمو می چپوند تو یه سرویس!


ای خدا چقدر ما غر می زدیم از ته سرویس...!


ترمای اول و دوم چه حالی می داد ...


فکر کنید دانشگاه رو می پیچوندیم می زدیم به کوه و جنگل... آقای ملکی هم پایه!


چه حالی می داد... یادمه ترم دوم بهمن 85 تو اوج برف و بوران با بچه ها تصمیم گرفتیم دانشگاه


رو بپیچونیم و بریم کوه! وای خدا چه برفی می اومد رفتیم کوه ....


 20 تا دختر با 8 تا پسرو آقای ملکی!!!

وقتی فکرشو می کنم می گم با چه جراتی رفتیم خدایی...!


چقدر برف بازی کردیم المیرای دیوونه رفته بود تو برفا همه گوله های برفو مي زدن بهش!


ازش یه آدم برفی درست کردیم...


بعدها فهمیدم رضا و مژگان توی همون برف بازی عاشق هم شدن... !!! چقدر رمانتیک نه؟!


دوست دارم زودتر دانشگاه شروع شه تا خاطره ی اون روزا واسم تداعی بشه


خوب دیگه بسه زیادی حرفیدم... می رم دیگه ولی میام بازم


احتمالا آخر این هفته می ریم مسافرت این تابسونم تموم شد ما جایی نرفتیم


خدا کنه ایندفعه رو بریم آخه دیگه دلم پوسید...


مراقب خودتون و دلاتون باشید...


خدافظ!



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط عطیه |


مزه تابستون

 

 

دیروز  امتحانام تموم شد... الانم خیلی احساس آرامش می کنم...


 دلم می خواد فقط جیغ بکشم!!!

 

موقع امتحان ها یه حس بدی داشتم، اصلا استرس نداشتما یعنی من کلا آدم بی خیالی ام...

 

اصلا هم واسه امتحان استرس ندارم، حتی اگه نخونده باشم با اعتماد به نفس کامل می رم

 

 سر جلسه! ولی خیلی دوست داشتم زودتر تموم شه و یه نفس راحتی بکشم...

 

آخرین امتحانمون دیروز روانشناسی رشد بود. زیاد خوب ندادم چون زیاد خوبم نخونده بودم

 

ولی از سر جلسه که اومدم بیرون همش می خندیدم... بچه ها می گفتن خوب دادی عطیه؟!

 

منم می گفتم: نه بابا من دارم واسه تمومیه امتحان ها می خندم شمام خوشحال باشین...

 

بهم می گفنم: چه دل خوشی داری تو! منم گفتم: ول کنین بابا شمام، این دو روزه دنیا که


این حرفا رو نداره... ( چه ربطی داشت!)

 

بعد از دانشگاه هم با پیشنهاد من با زینب و لیلا رفتیم بیرون کلی گشت زدیم، بعدشم رفتیم

 

کافی شاپ یه شیر موز بستنی زدیم تو رگ...

 

وقتی هم که اومدم خونه اونقدر خسته بودم که تا شب خوابیدم...

 

دیگه از این به بعد باید تند تند وبلاگم رو آپ کنم، چون خیلی حرف دارم از همه جا باید بگم،


از خودم، از کارام، از زندگی، از... از سمیرام باید بگم...

 

سمیرا دختر خالمه، ناز منه... خیلی هم دوستش دارم


و واقعا باهاش احساس آرامش می کنم...!

 

همه جا منو اونو با هم می شناسن...هر وقت پیشمه اصلا هیچ غمی احساس نمی کنم...

 

2 سال ازم برگتره، کارمنده، تو یه شرکت کار می کنه

 

خیلی دختر شادیه هر وقت میاد پیشم من فقط می خندم...

 

حالا باشه کلی ازش باید بگم...

 

نتایج امتحانامون هم مشخص نیست کی بیاد. من که به دوستام گفتم اول مهر میام دانشگاه...

 

واسه نتایج هم نمیام! خیلی نمره های خوبی هم می گیرم حالا باید تا ته تابستون غصه بخورم

 

ترم تابستونه هم ور نمی دارم... می خوام یکم مزه تابستونو بچشم خوب!

 

این ترم همه ی درسام شب امتحانی بود، یعنی هیچ کدوم از کتابامو حتی یک دور هم نخونده


بودم.گذاشته بودم واسه شب امتحان که تا خود صبح می خوندم. واقعا خیلی خسته شدم...

 

 تا حالا شب امتحانی رو تجربه نکرده بودم...

 

این ترم 18 واحد ورداشتم:

 

روانشناسی رشد – روانشناسی تریتی – روانشناسی اجتماعی که 3 واحدن

 

علم النفس – آمار توصیفی – انسان شناسی – روانشناسی مدیریت 2 واحد و تربیت بدنی


1 واحد و تربیتی و انسان شناسی و مدیریت رو خیلی خوب دادم بالای 15 تصور می کنم،

 

رشد و آمار و تربیت بدنی زیاد جالب نبود ولی قبولی رو می گیرم بین 10-15

 

و اجتماعی و علم النفس رو اگه 10 بگیرم باید برم یه جایی خودمو حلق آویز کنم! چون خیلی


بد دادم... اینو هم بگم که آمار و واسه بار سومم بود می دادم یعنی 2بار افتاده بودمش

 

( آخیش.. نزدیک بود یادم بره )

 

حالا وایسن نمره هامو که گرفتم حتما می گم که ببینید چی فکر می کردم چی شد

 

کلا من 3-4 نمره کمتر از اونی می شم که فکر می کنم!

 

حالا تصور کنید اجتماعی و علم النفس رو که فکر می کنم میافتم، چند میشم!

 

باید کارامو مرتب کنم، باید واسه تابستونم یه برنامه ریزی اساسی بکنم...

 

خیلی فکرا تو سرمه که باید انجام بدم... باید ...

 

پس فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط عطیه |


من اومدم
 

سلام! خوفین؟!

 

اگه خوفین منم خوفم، اگه نیستین هم... بازم خوفم!

 

الان 5 ماهه که نیومدم اینجا!

 

اصلا باورم نمی شه، منی که با وبلاگم کلی حال می کردم...

 

ای آقا مگه مشکلات زندگی می ذاره! اینقدر از این طرف و اون طرف واسه ات

 

میباره و اونقدر بدشانسی میاری که حتی وقت سر خاروندن هم نداری...!

 

 منو! مثلا روانشناسم... خودم که اند نا امیدی ام!

 

شوخی کردم بابا... مشکلات کجا بودش، خودم تنبلی کردم

 

باورتون نمی شه من هیشکی و مث خودم اینقدرخوشبخت نمی دونم

 

نمی گم همه چیز دارم و همه چیز مطابق میل منه ولی با همونی هایی هم

 

که دارم احساس خوشبختی می کنم

 

مهم اینه که آدم با چیزای که مال خودشه آرامش داشته باشه.

 

دلم خیلی واستون تنگ شده بود

 

الان که اومدم دلم وا شد

از عزیزانی هم که در مدت نبودنم بهم سر زدن واقعا ممنونم و به امید جبران...



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط عطیه |