دردور دست غوغايي است و در چشمان تو چه مي گذرد؟
اندوه را فراموش كن عشق در همين حوالي آشفته نشسته
است باور كن قلبت را كه آكنده از عشق و پاكي است...!
و بشكن! افسون سياهي را بشكن و در شب طلوع كن بي پايان!
نگاه كن چشمان من غبار مي زدايند تا وارث نگاهت بمانند
تازه باش! تازه و طراوت و تازگي را از عشق دريغ مكن...
سلام...! حالتون چطوره؟ خوبين؟ خوشين؟ چي كارا
مي كنين؟ منم خوبم خوشم كار بدي هم نمي كنم!
خوشحالم كه عمري بود و دوباره اومدم اينجا. وقتي
مي يام تو وبلاگم حس خوبي دارم اين كسي هست كه
نوشته هات رو بخونه... نظرش رو بده... حس خوبيه
مگه نه؟! تقريبا دو هفته اي مي شه كه نبودم. درگير
درس و دانشگاهم دیگه... من و باش چي فكر مي كردم
چي شد! خيال مي كردم كنكور رو دادم و ديگه راحت اما
نه انگار تازه اول بدبختي مونه...!
تازه امتحان هاي ميان ترم هم كه شروع شده ديگه چه
شود.
راستي دوست دارم در اينجا از ديگر عزيزاني كه در اين
مدت لطف كردند و تولدم رو تبريك گفتند تشكر كنم:
خاله گلم دوستان مهربونم سميه- مهناز- عاطفه- ليلي-
آرزو-فاطمه- مژده - شهلا - الهام - سحر - احترام- رضوان-
سولماز-پرستو - اعظم – زهرا -مهناز و عزيزان وبلاگي
آرش-حامد- سعيد-رضا- فريبا ـ چشمک و مليكاي نازم از
لطف همگي ممنون و به اميد جبران.
كاش كسي تو دلمون پا نمي ذاشت...
كاش اگه پا مي ذاشت دلمون رو تنها نمي ذاشت...
كاش اگه تنها مي ذاشت رد پاش رو رو دلمون جا نمي ذاشت...!
« مراقب دلاتون باشيد »

