شب از نيمه هم گذشته، همه جا تاريك تاريكه...
ماه نقره اي چشاشو وا كرده و داره به من سلام مي كنه!
حالا فقط من هستم و تو، ستاره هام كه شاهدن... حالا همونيه كه من مي خوام!!!
من و تو... تنهاي تنها...!
مي رم كنار پنجره... اين قرار هر شب منه. وقتي پنجره اتاقم رو باز مي كنم...
واااااااااااااااااااااي... يه نسيم خنكي صورتم رو نوازش مي كنه...
تازه مي شوم از هر چه بودن است!
چشامو مي بندم و به تو فكر مي كنم...به تو كه يادت تو لحظه لحظه زندگي بهم جون مي ده،
به تو كه وقتي تموم غصه هاي دنيا رو دلم سنگيني مي كنه و مي خوام گريه كنم
حضور توإ كه منو آروم مي كنه.
حالا من آرومم و با تمام وجودم خوشبختي رو حس مي كنم...
خوشبختي اين نيست كه يكي دوستت داشته باشه، خوشبختي اين نيست كه يكي كنارت
باشه... خوشبختي اينه كه چشاتو ببندي و با تمام وجودت حس كني كه آرومي...
وقتي كه آرامش رو تو وجودت حس فهميدي اونوقته كه خوشبختي. مثل من...!
مثل من كه وقتي تو رو دارم و انگار همه چيز دارم.
من شب رو به خاطر آسمون، آسمونو به خاطر ستاره هاش و ستاره ها رو به
خاطر تو دوست دارم.
من همه چيز را به خاطر تو دوست دارم...
خوش به حال من، چقدر دوستت دارم...!!!

