يك سال ديگر هم گذشت... و من به مرز 20 سالگي رسيدم...
سلام بچه ها، من 20 ساله شدم. نمي دونم چرا اصلا دوست ندارم بزرگ بشم...
يه جوريه وقتي آدم بزرگ مي شه، بقيه به يه چشم ديگه بهش نگاه مي كنن،
يه حسي داره كه من اصلا اين حس رو دوست ندارم...
ولي عوضش من روز تولدم رو خيلي دوست دارم، بهترين روز زندگيم روز تولدمه...
توي اون روز يه حس نابي دارم كه قابل وصف نيست!
امسال هم عزيزاني منو شرمنده لطفشون كردن، كساني كه تا عمر دارم
فراموششان نخواهم كرد...
و دلم مي خواد از همين جا يه بار ديگه ازشون تشكر كنم و اميدوارم بتونم
مهربونيشون رو جبران كنم.
باباي گلم، مامان مهربونم، داداشي نازم، خاله هاي عزيزم، سميرا، رامين، محمد، نويد
و همراهان هميشگي ام: سميه، مريم، مهناز، ژيلا، زينب، فاطمه، خديجه، احترام، كبري،
فاطمه، آزاده، مارال، صديقه، مرضيه و عزيزان وبلاگي: داداش سعيد گل و مهربونم، عسل
نشميل، ندري، آرش، مجيد، ميهن پرست، حمید رضا، ناشناس، ادريس و پگاه عزيز شرمنده
مهربانيتان ممنون كه به يادم بوديد.
دوستتون دارم هوارتا...!
