تبليغاتX
ستاره بخت من
وقتی از نگات می شه یه آسمون ستاره چید... وقتی از دلت می شه به کهکشون ها پر کشید...آره تو خودخود عشقی



حرفای تابستونی!

به...! سلاااااااااااااااام!    


زود باشین... تند تند... یه گاوی، گوسفندی، بره ای، شتر مرغی، مرغی، جوجه ای...


بازم ندارین؟!  سوسک چی؟ سوسک که پیدا می شه! خلاصه یه چیزی بکشین که من


وبلاگمو آپ کردم! ( آخیش! نفسم بند اومد!)


چطورین شما؟! خوفین آیا؟!


بازم من اومدم ولی یکم دیر! می دونم! اصلا نمی دونم چرا تو این زمینه اینقد تنبلم


خیلی دوس دارم زود زود وبلاگم رو آپ کنم ولی نمی شه...


"باید سعی کنم زود وبلاگم رو آپ کنم" این جمله رو باید تو یه کاغذ بنویسم و بزنم به دیوار اتاقم


تا بشه ملکه ی ذهنم... مث تموم اون جمله هایی که دوست دارمو زدم به اتاقم!


اینجا رو خیلی دوس دارم یه جور خاصی بهم آرامش می ده...


باید بنویسم… اونم زیاد! چون دیر اومدم پس از همه جا می گم


اول از همه می ریم سراغ نمره های این ترم!


به به....

اینم از نتیجه ی یک عمر تلاش بی وقفه ی من در ترم 4

 

روانشناسی رشد1: 14

آمار توصیفی: 14

روانشناسی اجتماعی: ( افتادم دیگه! چی چیو می خوای بدونی؟!)

روانشناسی تربیتی: 17

علم النفس: 13/5

تربیت بدنی2: 16

روانشناسی مدیریت: 16/5

انسان شناسی در اسلام: 19

 

چطور بود؟! خودم از نمره هام راضی ام گفته بودم که این ترم فقط شب امتحانی بودم


با اون امتحان های سختی هم که از ما می گیرن، نمره هاش هم که همیشه 3-4 نمره کمتر


از حد انتظار می شه و فقط با یکبار خوندن کتابا ( دیگه بیشتر از این توضیح نمی دم، می دونم


که می دونید من چقدر شاهکارم!)


نمره هام راضی کننده بود. البته از خودم توقع بیشتر از اینا رو داشتم و دارم ولی با اون اوضاع


نسبت به بقیه نمره های خوبی گرفتم. البته از ترم بعد دیگه این خبرا نیس و نمره هام بیشتر از


اینا خواهد بود. بقیه بچه ها 3تا 3 تا افتادن! زرنگشون منم...


راستی آمارو حال کردین بالاخره قبول شدم


شاید باورتون نشه ولی از بین اون 20 نفری که برای دومین بار بود که آمارو می افتادیم فقط من


توشون قبول شدم! یعنی بقیه بچه ها واسه سومین بار آمارو افتادن!!!


فکر کن!!!


خبر قبولی مو زینب داد با این اس ام اس:

تبریک می گم! همه آمار افتادن جز عطیه...( به دلیل مسائل امنیتی از گفتن فامیلی معذورم!)


وقتی اون شب زینب این اس ام اس رو داد خیلی تعجب کردم اول فکر کردم داره شوخی می کنه


واسه همین به شوخی بهش اس دادم که:

چی می گی بابا؟! حوصله ی شوخی ندارم! اگه افتادم مث آدم بگو!!!


بعدش جواب داد: تو چی می گی! من الان قاطیم! دارم راستشو می گم، برو خوش باش!

فقط من اون استادو می کشمش!!!


باور کنید زینب اینقدر خشن نیستا، اتفاقا خیلی هم مهربونه... ولی می دونید چیه؟!


آخه زینبم جزو همون 19 نفری بود که افتاده بودن واسه همینم اون شب بدجوری قاطی


کرده بود! خیلی واسه زینب ناراحت شدم طفلی...


اصلا این استادمون قاطی داره... به قول زینب این زنه دیوانه ست (استادمونو می گه ها!!!)


الان من موندم مینا چرا قبول نشده؟! اون که موقع امتحان جلو من نشسته بود و همش


برمیگشت از رو من تقلب می زد!!!


لیلای دیوونه رو بگو از 17 تا واحد 10 واحدشو افتاده!!! اونکه خفن شاهکاره!


باز من از بین دوستام خدایی خوب نمره گرفتم! اینم اضافه کنم اون روانشناسی اجتماعی رو


هم که افتادم فقط من نیافتادما، همه افتادن. آخه می دونید اون کتابی که ما واسه امتحان


خونده بودیم اصلا از اون کتابه سوال نیومده بود یعنی کتابش فرق کرده بود! دیگه اونو باید


می افتادیم! حالا ما خودمونم بکشیم که آقا این کتابو اشتباه به ما معرفی کردین فایده ای نداره.


( خدایی اینجا بدجور حقمونو خوردن)  تقریبا فقط 10 نفر قبول شدن از بین 80 نفر روانشناسی


اجتماعی رو!!!


راستی تا یادم نرفته قرار بود از سمیرا ( دختر خاله ام) بگم.


ولی اونم منو تنها گذاشت و رفت ... رفت یه دنیای دیگه...!


نه! نترسین! نمرده ها! نامزد کرده ( خاک تو سرش!) با احسان... پسره خوبیه، خوشتیپ،


خوشگل، پولدار، تک پسر، ته تاغاری... همونی که سمیرا می خواست فکر کنم به آرزوش رسید

 

دیگه زیاد نمی بینمش چون همش با احسانه... دیگه فکر نکنم بذاره یک شبم پیشه من باشه


منو سمیرا چه دنیای داشتیم... وای... یادش بخیر...! سمیرا چقدر شیطون بود...


حتی حالام که نامزد کرده  می گه: عطی هیچی مث دوران مجردی نمی شه قدر این روزاتو


بدون! منم میگم: باشه دارم میدونم!!!


حالا از خودم یگم... خودم خوبم... خوب خوب.... مث همیشه تنها... فقط دلم خیلی واسه


دانشگاه تنگ شده... واسه کلاساش. واسه اون حیاط پشتی دانشگاه چه کارایی که نمیکردیم!


چه عکسایی که نمی گرفتیم! اون همه مسخره بازی...


وقتی اون عکسایی که با بچه ها تو اون حیاط پشتیه می گرفیتیمو به بقیه نشون می دادم اصلا


باورشون نمی شد اونجا دانشگاه باشه... می گفتن شما چقدر راحتین تو دانشگاه!!!


دلم واسه مسئولین آموزش هم تنگ شده... واسه بد اخلاقی هاشون.... واسه


مهربونی هاشون... واسه پیچوندناشون....!!!


دلم واسه زینب جونم... واسه لیلای دیوونه که منو با اون (؟) کشته...!


حتی واسه مسخره بازیهای المیرا که همیشه با هم دعوا داشتیم و هیچوقت آبمون تو یه کوزه


نمی رفت البته المیرا با همه دعوا داشت ولی چون من جوابشو می دادم بیشتر تابلو بودیم....!


واسه مژگان و رضا دو تا قناری عاشق! اونا به هر چیزی شبیه بودن الا به عاشقا! چون اصلا تو


دانشگاه تابلو بازی در نمی آوردن! یعنی اگه لیلا بهم نمی گفت اینا با هم رابطه دارن عمرا


می فهمیدم... دوتاشون سیاست دارن!


واسه محبوب با اون همه کلاسی که می ذاشت! واسه مریم که ما بهش می گفتیم:


مامانم اینا!!! واسه بهار با اون محسن جونش! واسه منصوره با اون چاخاناش!


حتی واسه راننده ی سرویسمون آقای ملکی... 40 تا ادمو می چپوند تو یه سرویس!


ای خدا چقدر ما غر می زدیم از ته سرویس...!


ترمای اول و دوم چه حالی می داد ...


فکر کنید دانشگاه رو می پیچوندیم می زدیم به کوه و جنگل... آقای ملکی هم پایه!


چه حالی می داد... یادمه ترم دوم بهمن 85 تو اوج برف و بوران با بچه ها تصمیم گرفتیم دانشگاه


رو بپیچونیم و بریم کوه! وای خدا چه برفی می اومد رفتیم کوه ....


 20 تا دختر با 8 تا پسرو آقای ملکی!!!

وقتی فکرشو می کنم می گم با چه جراتی رفتیم خدایی...!


چقدر برف بازی کردیم المیرای دیوونه رفته بود تو برفا همه گوله های برفو مي زدن بهش!


ازش یه آدم برفی درست کردیم...


بعدها فهمیدم رضا و مژگان توی همون برف بازی عاشق هم شدن... !!! چقدر رمانتیک نه؟!


دوست دارم زودتر دانشگاه شروع شه تا خاطره ی اون روزا واسم تداعی بشه


خوب دیگه بسه زیادی حرفیدم... می رم دیگه ولی میام بازم


احتمالا آخر این هفته می ریم مسافرت این تابسونم تموم شد ما جایی نرفتیم


خدا کنه ایندفعه رو بریم آخه دیگه دلم پوسید...


مراقب خودتون و دلاتون باشید...


خدافظ!



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط عطیه |