تبليغاتX
ستاره بخت من
وقتی از نگات می شه یه آسمون ستاره چید... وقتی از دلت می شه به کهکشون ها پر کشید...آره تو خودخود عشقی



تولدی دیگر...

تولد 21 سالگی ام:

 

شنبه ساعت 18:30 4 آبان 1387


و من تا ساعاتی دیگر بدنیا خواهم آمد...

تولدی دیگر و یک شروع دوباره...!

 

وای... خدایا بازم دارم بزرگ می شم... بزرگ و بزگتر...

جشن تولد پارسالم رو خوب یادمه... من، مامانم، داداشی و سمیرا جونم...

بابام هم که سفر بود...4 نفری چقدر خوش گذشت بهمون، سمیرا پیشم بود و من خوشحال خوشحال...


و حالا... نمی دونم چی بگم ولی حس خیلی خوبی دارم... تولدمه خب!

و من طبق معمول باید خاطره ی این روزهای خاص رو ثبت کنم!


الان نمازم رو خوندم. 2 رکعت نماز شکر هم خوندم و از خدا جونم به خاطر بوجود آوردنم

و سلامت بودنم تشکر کردم... بازم ممنونم خدای آسمون مهربونی هام...


امروز شنبه ست و تعطیل رسمی... ولی من دقیقا 21 سال پیش دوشنبه 4 آبان ماه 66 بدنیا

اومدم، ساعت 9 شب...


یعنی کمتر از 3 ساعت دیگه مث امشب من بدنیا میام...

می ریم به 21 سال پیش...!


الان فکر کنم مامانم تو بیمارستانه و داره از درد به خودش می پیچه! آخه من عجله دارم که

بدنیا بیام دیده... راستی بگم من 7ماهه بدنیا اومدم... خیلی عجله داشتم واسه اومدن

به این دنیا انگار!


بابام هم احتمالا پشت در اطاق عمل وایساده و منتظر منه...

یه دختر خوشگل و مامانی که آرزوی پدر شدنش رو براورده می کنه... و من تا ساعاتی دیگر به

مامان و بابام اضافه می شم و ما می شیم یه خونواده ی 3 نفره...


من با صدای گریه هام به زندگیشون طراوت و شادابی می دم... (ای جان!!!)

ولی... یه چیزی! فکر کنم مامانم زیاد از بدنیا اومدنم خوشحال نباشه، چون همیشه می گفت،


یعنی به خودم که رو در رو نمی گفت اما می شنیدم که منو نمی خواست، یعنی نه اینکه نخواد

ولی تو اون موقعیت نمی خواست من بدنیا بیام... مامانم اون موقع 17 سالش بود، داشت ادامه


تحصیل می داد می خواست پرستار بشه... ولی من مانع درس خوندنش شدم و اون دیگه نرفت... مامانم عاشق پرستاری بود اگه الان ادامه می داد می شد خانوم پرستار...


ولی من نذاشتم...

یه جورایی من ناخواسته وارد زندگیشون شدم...


خب مامانی من اگه می دونستم منو اون موقع نمی خوای باور کن نمی اومدم... به خدا راست

می گم... مگه این دنیا چی داره که من واسه اومدنش عجله کنم... من که نمی خواستم با


اومدنم ناراحتت کنم... اما اومدن و نیومدنم دست خودم نبود... ببخش مامانی اگه یهو اومدم

تو زندگیت... ببخش منو...

 

من دختر آرومی بودم، همه می گفتن... فکر نکنم موقع بدنیا اومدن خیلی گریه کرده باشم،

چون من کلا خیلی آرومم...


کاش می شد یه جورایی بر می گشتم به اون زمان...


دیروز 3 آبان بود... تولد 2 تا از دوستامم بود... فاطمه و مینا...

فاطمه خیلی خیلی مهربونه... خیلی هم منو دوست داره... منم خیلی دوستش دارم، تازشم


پرسپولیسی هم هست که بیشتر... شب قبلش تولدش رو بهش تبریک گفتم... احساس کردم

فکر کرده یادم رفته تولدشو چون خیلی خوشحال شد!


خیلی دوست خوبیه، امیدوارم همیشه باهام بمونه...

به مینا هم تولدش رو تبریک گفتم... ما دیگه با هم در ارتباط نیستیم اما من تولدش رو خوب یادم

بود... واسه همینم بهش اس دادم و تبریک گفتم، فکر کنم انتظارش رو نداشت...


اونم بعدش اس داد تشکر کرد و تولد منم تبریک گفت... اونم می دونست من آبانیم...

دیروز ظهر هم خاله جونم اومد خونمون... با مانیتور کار داشت، این خاله ام خیلی مهربونه، خاله


کوچیکمه... 27 سالشه من واقعا دوستش دارم... وای نمی دونید هر وقت می رم خونشون

یه چیزای خوشمزه ای درست می کنه... کیک، دسر، بستنی، شربت، پیتزا... هر چی دلتون


بخواد، واقعا مهربون و نازه... دیروز تولدم و تبریک گفت و یه کادوی خوشگل هم واسم خریده بود...

دیشب هم داشتم درس می خوندم... تقریبا ساعت 8 بود که یه8 اس ام اس واسم اومد...


از طرف سمیرا جونم بود، ای جان تولدمو تبریکید، داشتم اس شو می خوندم که زنگید...

وای خدایا سیستم رو زده بود تا آخر... انگار عروسی داشت، کلی جیغ و داد می زد...


صدای احسان هم می اومد، اونم داشت جیغ می زد البته بیشتر به داد شبیه بود!

کلی با هم حرف زدیم... بهش گفتم سمیرا جون تولد منه اونوقت شما جشن گرفتین؟!


خیلی دختر شادیه دوباره اون شب هم شادیش رو یهم تزریق کرد...

احسان داد می زد چند سالت شده عطی؟! گفتم 21 بلند خندید گفت وقت شوهر کردنت ها...


منم خندیدم و به سمیرا گفتم بهش حالی کن که من اصلا تو این خط ها نیستم... خلاصه خیلی خندیدیم...


آخر شب هم یه فیلم ترسناک نشون می داد... من فیلم ترسناک خیلی دوست دارم! رضا که

خواب بود... معین هم بود با هم فیلم رو نگاه کردیم... آخرش واقعا قشنگ تموم شد... خوشم اومد...


دیشب یه اتفاق عجیبی هم واسم افتاد که نمی گم بهتون!

ولی نمی دونم چرا یه دفعه فکر کردم شاید...!

نمی دونم چرا فکر کردم شاید...!

واقعا نمی دونم چرا فکر کردم...؟!


امروز صبح هم زینب جونم بهم تبریک گفت... فکر نمی کردم یادش باشه... خیلی خوشحالم کرد...

غروب هم که فاطمه مهربونم تبریکید... نازی قلبونش بلم...


چند ساعت بعد:


ساعت از 9 شب هم گذشته... یعتی الان بدنیا اومدم دیگه! مامانی هم بهم تبریک گفت، اومد

صورتم رو بوسید و تبریکید... الهی قربونش برم امیدوارم همیشه سایه اش رو سرم باشه


مامانم گفت امشب حالم خوب نبود جشن باشه واسه فردا شب، منم گفتم اشکال نداره مامانی

اصلا نمی خواد که...


راست می گه مامانم این چند روزه حالش خوب نبود... همش استراحت می کرد...

بابایی هم که هیچی نگفت... یعنی واقعا نمی دونه من امشب تولدمه؟! من که بچه اولشم، چرا


نمی دونه من کی بدنیا اومدم؟! همیشه مامان یادش می انداخت ولی امشب که مامان حالش

خوب نبود و هیچی نگفت بابا هم اصلا یادش نیومد... بابی بد...!


یعنی منم وقتی بچه دار بشم تولد بچه ام رو یادم می ره؟!

نه! عمرا...!


عزیز دلم هم بهم تبریک گفت... سمیه نازم الهی قربونش یرم... کاش الان پیشم بود محکم بغلش

می کردم و می بوسیدمش... ناز منه...


داداشی عزیزم، دختر خاله سعیده جونم با اون نی نی های جیگولوش، مهناز مهربونم، لیلا و آزاده

جان از شماها هم ممنونم که به یادم بودین و خوشحالم کردین


و همین طورعزیزان شهر مجازی: محسن، توحید، میهن، آرمین، آن شرلی، گانه، علی، سعید،

حامی، آرشا، مجید، فخرالدین، وی سی، علیرضا، شریفی ممنونم از همگی تون... تا همیشه در ذهن

من جاودانه اید و آرزوی بهترین ها رو واسه همگی تون دارم

 

بازم ممنونم از تک تک شماها که به یاد یه دختر تنها تو یه گوشه از این دنیا بودین...!

امیدورام به همه ی آرزوهای محال زندگیتون برسین.


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط عطیه |